تبليغاتX
کاش باران ببارد

کاش باران ببارد

کیخسرو

رمز در اختیار هر کس که بخواهد قرار می گیرد


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه هشتم بهمن 1390ساعت 11:12  توسط باران  | 

عاشفانه سیاسی

دانشجو بودم که خیلی تصادفی ضمن کل کل  با یکی از همکلاسی ها با فرخی یزدی آشنا شدم و اولین شعری که ازش شنیدم این بود.

شب چو در بستم و مست از می نابش کردم
ماه اگر حلقه بدر کوفت جوابش کردم
ديدی آن ترک ختا دشمن جان بودمرا
گر چه عمری به خطا دوست خطابش کردم
منزل مردم بيگانه چو شد مردم چشم
آن قدر گريه نمودم که خرابش کردم
شرح داغ دل پروانه چو گفتم با شمع
آتشی در دلش افکندم و آبش کردم
غرق خون بود و نمی مُرد زحسرت فرهاد
خواندم افسانه شيرين و  به خوابش کردم
دل که خونابه ی غم بود و جگر گوشه ی دهر
بر سر آتش جور تو کبابش کردم
زندگی کردن من مردن تدريجی بود
آنچه جان کند تنم عمر حسابش کردم

بعد ها شنیدم که این شعر فرخی یزدی سیاسی ترین غزل این شاعر بود اما به نظر من این غزل عاشقانه ترین غزل این شاعر بود. شایدم به قول اون همکلاسی این غزل یک عاشقانه سیاسیه.یادش بخیر

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم تیر 1390ساعت 11:27  توسط باران  | 

زنان مرد سالار

وقتی برادر بزرگم به دنیا اومد من فقط ۳ سالم بود و فکر کردم که ما  یعنی من و پدرم مادرم رو بردیم بیمارستان تا برای من یک برادر بخره و خوب اون موقع به نظر من مادرم بهترین برادر موجود رو بر ای من خریده بود.

۳ سال بعد که برادرم دومم به دنیا اومد من فهمیدم که مادرم از بیمارستان برای من برادر نمی خره بلکه تو بیمارستان اونها رو به دنیا میاره. خوب این موضوع کشف بزرگی برای من بود . چون پی بردم که این موضوع یک برگ برنده در دست ما زن هاست و با خیال کودکانه خودم فهمیدم مادرم قدرتی داره که پدرم با تمام عظمتش از اون بی بهره است.

من تو عالم بچگی فکر می کردم حالا که مامان ها یعنی زنها بچه ها رو به دنیا میارند که این شامل پسر بچه ها هم میشه و چون به فرموده پدرم( من هنوزم مثل بچگی هام فکر می کنم که حرف پدرم وحی منزله) همه بچه ها باید حرف مادرشون را کاملا گوش کنن پس مادر ها میتونن به پسر بچه ها که بعدا پدر میشن یاد بدن که دیگه بچه ها و ماماناشونو نزنن.

من تو عالم بچگی فکر می کردم این مشگل تا زمانی که من بزرگ بشم و مادر بشم حل میشه . اما من تو عوالم بچگی از یه عامل خیلی مهم در این مورد غافل بودم.

می دونید این خیلی اشتباهه که فکر کنیم جامعه مرد سالار فقط شامل مرد ها میشه من زن های زیادی رو میشناسم که از اعضای سرسخت جامعه مرد سالار هستند و سن زیادی ندارند.

چند وقت پیش مادر همسرم و نامادریش که فقط ۸ سال از خودش بزرگتره و مهربونترین زنیه که من در تمام عمرم دیدم- حتی مهربونتر از مادرم - خونه ما ناهار مهمون بودند که صحبت به خاطرات کودکی مادر همسرم کشیده شد و مادرم همسرم با افتخار تعریف کرد  که وقتی حتی مدرسه نمی رفته عمو بزرگش که الان پیرمرد علیل و از کار افتاده ایه که بعد از مرگ همسرش بچه هاش تو خونه سالمندان رهاش کردن چطور همسرشو کتک میزده و زن جوان زیبا و مومنش رو بدون کفش و چادر از خونه بیرون میکرده.

 من که دهنم باز مونده بود خواستم بگم که چه مرد حیوون صفتی که مادر همسرم با حسرت سرشو تکون داد و گفت یادش بخیر . بشری خدا بیامرز نصف بیشتر سال تنش سیاه و کبود بود ولی خب عموی من خیلی مرد بودو اگه کوچکترین چیزی خلاف میلش بود بشری رو میزد.

حالا شما فکر کنید من چه حالی داشتم و چقدر دلم می خواست که مادر همسرم رو بیرون کنم. ولی فقط تونستم  ازش بپرسم : اگه بابا هم همینجور شما رو میزد می گفتید خیلی مرده  که ایشون فرمودند بابا از این عرضه ها نداشت و از اولش بی عرضه بود.

 خوب من فقط تونستم بگم: نه بابا بی عرضه نبود فقط اینکه نامرد نبود. کتک زدن زنها و بچه ها و کلا کتک زدن دیگران نشانه منطق ضعیفه و اینکه فاعل این امر فقط توانایی اعمال قدرت جسمی رو داره و فاقد هر قدرت دیگه ای اعم از فدرت کلام و منطق و قدرت بخشیدنه . مادر جون اینکار خیلی غیر انسانیه.

ایشون خیلی عاقل اندر سفیه اول به من و بعد به همسرم که داشت حرفای منو تایید میکرد و میگفت : عمو اگه اینکارارو نکرده بود الان تو خونه سالمندان تنها نبود و فرمودند من فکر میکردم پسرمو مرد بزرگ کردم.

شب بعد از رفتن مادر همسرم- ایشون بعد از صرف ناهار تا شب یعنی تا پایان صرف شام تشریف داشتند و همچنان در مورد اصول مرد بودن داد سخن می دادند- به همسرم گفتم:این سوال همیشه تو ذهن من بوده که مادر مرد هایی که همسرو بچه هاشونو میزنن چطور زن هایی هستند.

همسرم هم میخندید که منکه مادرمو با این بی عرضگی حسابی نا امید کردم.

تصورات بچگی های من که درست از کار در نیومد و هنوزم مرد هایی هستند که زنها و بچه هاشونو میزنن و کلا با کتک زدن دیگران حرفشونو از پیش می برن. بیایین نسل بعدی رو از این معضل دور نگه داریم

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم اردیبهشت 1390ساعت 0:17  توسط باران  | 

بادش به خیر

پریزادم مرا امشب هوای گریه و ناز است

بیا نازم کن امشب دل به روی ناز تو باز است

یادش بخیر حتی  اسم شاعرش یادم نمیاد

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم اردیبهشت 1390ساعت 0:29  توسط باران  | 

فقط برای سپیده

سپیده جان انقدر من وراجی کردم که بلاگفا حالمو گرفت منم مجبور شدم که اینجوری برات مطلب بذارم


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه ششم فروردین 1390ساعت 12:31  توسط باران  | 

لیلای من

ليلاى من بخند هوا خوب مى شود
اوضاع نامساعد ما خوب مى شود
گفتى نمى شود غزلى گفت مثل آب
لب باز كن بخند چرا خوب مى شود
گفتى چه خوب مى شود از عاشقى گذشت
اى نابكار عشق كجا خوب مى شود
گفتيد رفتنى است ولى خواب ديده ام
ليلا به رغم حرف شما خوب مى شود

توضیح نوشت: این  بخشی از شعر همدانشگاهی سابق من عادل سالم است. حتی نمی دانم که مرا به یاد می آورد یا نه ولی من او را خوب به خاطر دارم و..... برایش آرزوی موفقیت می کنم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام آبان 1389ساعت 19:13  توسط باران  | 

خانم همسایه ما

شاید نباید این حرف ها را اینجا بزنم یا شاید باید این مطلب را در یک پست خصوصی منتشر کنم و بعد بیایم و اعلان بزنم که هر کس رمز می خواهد بگوید ولی اگر قرار است که رمز را بدهم دیگر چرا باید خصوصی باشد. به هر حال پیشاپیش از کسانی که از مطالعه این مطلب دلخور می شوند  عذرخواهی میکنم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه دوم آبان 1389ساعت 16:1  توسط باران  | 

تولدت مبارک

آقای عزیز سلام

 فردا تولدتان است و من دلم می خواهد تولدتان را تبریک بگویم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم مهر 1389ساعت 1:36  توسط باران  | 

همه چیزمان باید به همه چیزمان بیاید

من علی حاتمی را خیلی دوست دارم و معتقدم لقب شاعرسینمای ایران به حق برازنده او بود. خدایش بیامرزاد.

یادم  است در یک صجنه از فیلم کمال الملک که به راستی از شاهکار های سینمای ایران و حاتمی است . مظفرالدین شاه(علی نصیریان) در  پاسخ به اصرار کمال الملک( جمشید مشایخی)برای ادامه اقامت در فرانسه و تعلیم نقاشی در موزه ها و گالری های آن کشور به اتابک(محمد علی کشاورز) می گوید: مگر ما صدر اعظم مثل بیسمارک داریم که نقاش باشی اونجوری هم داشته باشیم همه چیزمان باید به همه چیزمان بیاید . خیر جناب نقاش باشی در معیت ما به وطن باز می گردند.

سه هفته پیش اتفاقی برای من افتاد که هر بیشتر می گذرد بیشتر به مکنونات این دیالوگ مرحوم علی حاتمی پی می برم. سه هفته پیش من در بزرگراه با یه فروند وانت(اگه شما هم دیده بودیدش از همین واحد شمارش استفاده می کردید) تصادف کردم بماند گه آقای راننده از مسافتی قبل ضمن صحبت با موبایل از بس که به ماشین من چسبانده بودند می توان بکویم در صندوق عقب ماشین اینجانب رانندگی می کردند. تا اینجای داستان مهم نیست و فدای سرتان. از اینجا به بعدش به من ثابت کرد که ملت بسیار بی فرهنگی هستیم و هرچه بر ما می رود مستحق آنیم و بیش از آن. چرا؟؟؟؟

قرار من با همسرم این بوده در صورت تصادف در صورتی که مقصر باشم بیمه نامه و شماره همراه همسر را بدهم و راهم را بکشم و بروم و اگر مقصر نبودم اصلا با طرف بحث نکنم و بگذارم به خیر و خوشی برود.اما این آقا برخوردی کرد که آن روی مرا بالا آورد و من هم که از ۷ پشت ترک طباطبایی قاطی کردم و ماجرا شروع شد.

آقا ضمن حرف زدن با موبایل پیاده شده و به بنده فرمودند :قابلمه هاتو کجا گذاشتی افتادی به جون خیابونا خلاصه شروع کرد به داد زدن و چون دید علاوه بر زن بودن چادری هم هستم تهدید را هم چاشنی بد دهنی هایش کرد.

 من نشستم داخل ماشین و شیشه ها را دادم بالا و اول با پلیس و بعد با همسرم تماس گرفتم. بعد از رسیدن پلیس این آقا شروع کرده به افاضه فضل و فرمودند: جناب سروان اگه گواهینامه خانما ابطال شود خیابونا خلوت می شود.

خلاصه افسر کارت ماشین و بیمه نامه این بنده خدا را داده به من و حالا از اینجا به بعد مردک افتاده به التماس که خواهر ما دوسال بیشتره که تصادف نکردم و شما به بیمه نامه من نگا کن و از این حرفا. منم بهش گفتم من با شما حرفی ندارم و شماره میگیرم و با همسرم حرف بزن.

قرار شد که همسرم ماشین را تعمیر کند و ایشان خسارت را بدهند. بعد که  از مبلغ تعمیر خبر دار شد شروع کرد که نه بریم بیمه حالا مبلغش کلا می شد ۱۱۰ هزار تومان.بعد روزی که قرار بود برن بیمه ماشین خودشو تعمیر کرده بوده و بیمه گفت چون ماشین ضارب تعمیر شده باید کروکی بیاری. حالا این آقا گیر داده به همسر من که زن تو به افسر زنگ زده خودش بره کروکی بگیره.

فرداش با کلی منت به همسر گفت که من فقط ۶۰ تومان میدم و بیشتر ندارم و همسرم قبول کرد. بعد از اینکه همسرم ماشین رو تعمیر کرد دوشنبه  هفته پیش با هم قرار گذاشتند بروند بیمه تا همسرم کوپن بیمه نامه این آقا را پس بگیرد. حالا ساعت ۲ قرار داشته اند و همسر من بنده خدا تا ساعت ۳ می نشیند و طرف نمی آید و هی همسرم زنگ می زند و هی او می گوید کار دارم و ۵ دقیقه دیگه اونجام و ۱۰ دقیقه دیگه اونجام.

مسئول بیمه هم که می بینه همسر من بنده خدا خیلی وقتش تلف شده مبلغ خسارت را یعنی همان ۱۱۰ هزار تومان را می پردازد و حالا ۱۰ روز است همسرم زنگ می زند که بیا پولت را پس بگیر همان ۶۰ تومان را طرف تلفنش را جواب نمی دهد. حالا بنده خدا همسرم قرار است ببرد دم مغازه اش از بس که می ترسد از حق الناس.

حالا چرا من می گویم ما ملت بی فرهنگی هستیم؟ چون در همین اتفاق ساده یادمان می رود که ما با یک راننده تصادف کرده ایم و گناه این راننده - اگر گناهی داشته باشد و بر فرض اگر مقصر باشد- تخلف در رانندگی است و نه زن یا مرد بودنش .

در خیلی موارد دیگر هم برخورد هایمان بی منطق است و علاوه بر آنکه همه مباجثه ها را به مشاجره تبدیل می کنیم  نگاه مان به طرف نگاه جنسیتی است و اول به زن با مرد بودنش حمله می کنیم و یادمان می رود که قبل از زن یا مرد بودن همه انسانیم و متاسفانه پیش از هر چیز انسانیتمان را کنار می گذاریم.

خوب وقتی در یک موضوع ساده مثل تصادف برخورمان انقدر ابتدایی و با عرض معذرت غیر انسانی است  معلوم است که کلیت جامعه به آنچه امروز می بینیم می رسد.

راستی خوب و خوش باشید و ........

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم مهر 1389ساعت 2:17  توسط باران  | 

خدایا.....

خدایا به داده و نداده ات شکر

خدایا برای آنچه به ما دادی و ما میدانیم و آنچه دادی و نمی دانیم شکر.

خدایا برای آنجه به ما ندادی و می دانیم یا نمی دانیم نیز شکر.

می دانم که مثل همیشه روزی خواهم فهمید نداده هایت بزرگترین نعمت تو هستند.

ولی مهمتر از همه

خدایا به خاطر داشتن خدایی مثل تو خیلی شکر

 خدایا تا تو را دارم همه چیز دارم و هیچ کم ندارم

 ممنون که قبول کردی تا خدای من باشی و من بنده پر گناهت

 خدایا دوستت دارم

بعدا نوشت: راستی جمعه تولدم بود حالا ۳۴ سالم تمام شد

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم شهریور 1389ساعت 2:5  توسط باران  |